سيد محمد باقر برقعى
3711
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
سرچشمهاى بزرگ . . . گاهى كه حال هست و سهتار و رباب نيست * افسرده را گريز ز جام شراب نيست از من مرنج گرچه زدم باده بىحساب * كارى كه مىكند دل من ، بىحساب نيست سرچشمهاى بزرگ ، ولى خشك ماندهام * در من دريغ ، زمزمهء نرم آب نيست ابر سياه بر سر من بال مىزند * يعنى طلوع هست ، ولى آفتاب نيست جامى ز شعر ناب ز من خواستى ، بيا * اين باده ناب هست ، ولى ناب ناب نيست فرهاد شيرينكش گفتمش : كارت چرا پيوسته آزار من است * گفت : دارد هركسى كارى و اين كار من است گفتمش : نرگس به دور چشم تو بيمار كيست * گفت : با من كرده همچشمى و بيمار من است گفتمش : مجنون خود را چون كشى منصوروار * گفت : او از سرفرازان سرِ دار من است گفتمش : گر راست گويى پنجه با « نوذر » فكن * گفت : اين فرهاد شيرينكش گرفتار من است گفتمش : پرهيز كن از سيل اشك سركشم * گفت : سيلى زن بر اين سيلاب ديوار من است گفتمش : اشعار « نوذر » اين ملاحت از چه يافت * گفت : اين خاصيّت لعل شكربار من است خواب صد آينه شب اخترشكنان روز سحرخيزان است * چه لطايف كه در اين صبح پس از باران است خواب صد آينه را بر ورق گل بستهست * سر هر قطرهء اشكى كه برين دامان است دوش جامى زدم آنگونه كه بنمود مرا * آنچه از ديدهء صاحبنظران پنهان است قطره و طاقت هنگامهء دريا ؟ هيهات * آنچه سامان نپذيرد سرم اينك آن است اى رُخت معنى زيبايى عالم ، برگرد * كه در اين آينه ، تصوير تو سرگردان است